تبليغاتX
من از تبار غربتم از آرزو های محال { background: #000000 url('http://shooresh.persiangig.com/image/Journey.jpg') no-repeat fixed left;; font-family: Tahoma, times new roman, sans-serif; font-size: 8pt; margin: 0px; color: #FFFFFF }

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 14:13  توسط هیچکس | 
به او بگوييد كه دوستش دارم به او كه قلبش به وسعت درياييست كه قايق كوچک دل من در آن غرق شده به او كه مرا از اين زمين خاكی به سرزمين نور و شعر و ترانه برد به او كه چشمهايم را به دنيايی پر از زيباييی باز كرد به او بگوييد دوستش دارم به او كه صدای پايش را ميشنوم به او كه لحن كلامش را ميشناسم به او كه عمق نگاهش را ميفهمم به او كه گل هميشه بهار من است به او كه قشنگترين بهانه برای بودن من است بگوييد دوستش دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 14:9  توسط هیچکس | 
وقتي گلدان خانه شکست پدر گفت : زيبا بود .

مادر گفت: حيف بود .

خواهر گفت: گران بود .

برادر گفت: قضاوبلا بود .

اما وقتي قلب کوچک من شکست هيچ کس حتي آخ هم نگفت.

قلبم را شکستي پس من تو را بيشتر از آنچه از قبل بود دوست دارم .

زيرا حالا هر تکه از قلبم که شکسته تو را جداگانه دوست دارد .
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:23  توسط هیچکس | 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 8:47  توسط هیچکس | 
 


كسي را كه تو مي خواهي
بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك
هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم
نه دوست داشتنت را و نه
دوستت داشتن را
چون هميشه تنها خواهم ماند
از هميشه تنهاتر
غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت
بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،
مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر
كسي اگر بپرسد ؛
پاسخم فرار خواهد بود
گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب
گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و
گريز از تو
گريز از نگاه تو
گريز از دست هاي سرد تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:3  توسط هیچکس | 
حالا دیگر نه زندگی می کنم و نه خواب هستم . نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید ، من با مرگ آشنا و مانوس شده ام .یگانه تنها دوست من است ، تنها چیزی است که از من دلجویی میکند .قبرستان منپرناس به یادم می آید ،دیگر به مرده ها حسادت نمی ورزم ، من هم از دنیای آنها به شمار می آیم . من هم با آنها هستم ، یک زنده به گور هستم ...

خسته شدم ، چه مزخرفاتی نوشتم.با خودم می گویم : برو دیوانه . کاغذ و مداد را دور بینداز ، بینداز دور،پرت گویی بس است ، خفه بشو ، پاره بکن ، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیافتد ، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد ؟اما من از کسی رودربایسی ندارم ، به چیزی اهمیت نمی گذارم ، به دنیا و ما فیهایش می خندم .هر چقدر قضاوت آنها در مورد من سخت بوده باشد ، نمی دانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام .آنها به من میخندند ، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم .من از خودم و از همه ی خواننده های این مزخرفها بیزارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:26  توسط هیچکس | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:58  توسط هیچکس | 

به تو می اندیشم

 نه به ابر/نه به آب/نه به این آبی آرام بلند

 من مناجات درختان را هنگام سحر

 نفس پاک شقایق را در دامن کوه

 رقص عطر گل یخ را با باد

 همه رامی بینم/ می شنوم 

 من به این جمله نمی اندیشم

 به تو می اندیشم

 ای سراپاهمه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم

 همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان تو بمان با من تنها تو بمان

 به تو می اندیشم

 جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

 من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

 من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

 آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش

پاسخ چلچله ها را تو بگو

 قصه ابر و هوا را تو بخوان

 تو بمان با من تنها تو بمان

 به تو می اندیشم

 ای سراپا همه خوبی

تک و تنها

 به تو می اندیشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:3  توسط هیچکس | 
من اصلا استعداد هنری نوشتن رو ندارم یه حرف رو دلم قلمبه شدم که می خوام بگمش ولی فقط می تونم بگم چرا آدما اینقدر نامردن . چرا اینقدر بی رحمن چرا کسی که می دونه اینقدر دوستش داری کاری می کنه که از هر چی آدا متنفر می شی . واقعا نمی دونم . دلم خیلی خونه .از دست این زمونه . از دست این دنیا از دست آدماش . از همه چیش حتی از دوستاش .
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:37  توسط هیچکس | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:45  توسط هیچکس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
آناکورنیا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان